من میخواهم برگردم به کودکی
میخواهم برگردم،به روزهایِ خوبی
که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ،
نفس میکشید برگردم به حیاطِ
قدیمیِ ساده ای،که همیشه یِ خدا
بویِ کاهگِل و شمعدانی میداد رویِ
حاشیه حوضِ آبی رنگِ میان حیاط
بنشینم و آب بازی کنم و خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ
خسته ام پاک شود میخواهم به روزگاری
برگردم که سفره ساده مادربزرگ،انگار به
اندازه آسمان،وسعت داشت و هیچکس از
سادگیِ غذا،یا کوچکیِ اتاق،شکایت نمیکرد
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین
بود همه مان بی توقع، خوش بودیم بدونِ
چشم داشت،محبت میکردیم و از تهِ دل
میخندیدیم دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم
برایِ دلخوشیِ ساده آنروزهایم تنگ شده
پدربزرگم رفت مادربزرگم رفت
و آن دورهمی هایِ جانانه به خاطرات
پیوست روزهایِ خوب بر نمیگردند
افسوس
ما برایِ بزرگ شدنمان بهایِ سنگینی را
پرداختیم