حکایت تا نخورم نخسبم

۲۸ تا نخورم نخسبم

حکایت
مادری یک دختر داشت دختر از کودکی عادت کرده بود که هروقت می‌خواست بخوابد باید یه مشت بخورد، و هر موقع که کتک یا مشت نمی‌خورد نمی‌خوابید و مرتب می‌گفت «تا نخورم نخسبم » زد و این دختر بزرگ شد و به سن عروسی رسید عروس که شد و او را به خونه بخت بردند، شب که می‌شد چادر نمازش را سر می‌کرد و کنار اطاق می‌نشست، بیچاره شوهر که خبری نداشت هی به زنش می‌گفت برخیز، برو بخواب زن جواب می‌داد «تا نخورم، نخسبم » مرد بیچاره انواع و اقسام خوراکی‌‌ها را برایش می آورد ولی او تا صبح همینطور چادر به سر، کنار اطاق می‌نشست، صبح دوباره به کارهای خانه می‌پرداخت چند شب و روزی به همین ترتیب گذشت شوهر هم خیلی ناراحت بود که چرا زنش نمی‌خوابد، یک روز شوهر قضیه را به مادر و خواهرش گفت مادر و خواهر مرد چادر چاقچور کردند و به خانه مادرزن رفتند و گفتند «یعنی چه؟» دختر شما شب‌‌ها ذکر زبانش این است که تا نخورم نخسبم مادرزن گفت «امشب وقتی چادرش را سر می‌کند و کنار اطاق می‌نشیند یه مشت به گرده او بزنید، آن وقت است که راحت می خوابد» شب شوهر همین کار را کرد، دید بله زنش فوری چادرش را کنار گذاشت و به رختخواب رفت و خوابید

حکایت و معنیش رو بخون

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *